محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
122
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ان شاء الله خبر بيوراسب را پس از اين خواهم آورد . ولى كتاب خداى گويد كه آنها بتپرست بودند و خداى عز و جل به ذكر خبر نوح فرمايد : * ( قال نُوحٌ رَبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنِي وَاتَّبَعُوا من لَمْ يَزِدْه مالُه وَوَلَدُه إِلَّا خَساراً . ) * * ( وَمَكَرُوا مَكْراً كُبَّاراً . وَقالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَلا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلا سُواعاً وَلا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسْراً . وَقَدْ أَضَلُّوا كَثِيراً 71 : 21 - 24 ) * [ 1 ] يعنى نوح گفت پروردگارا آنها عصيان من كردند و كسى را كه مال و فرزندانش جز خسارتش نيفزوده پيروى كردند و نيرنگ كردند نيرنگى بزرگ و گفتند خدايان خويش را مگذاريد و ود و سواع و يغوث و يعوق و نسر را مگذاريد » . و خدا عز و جل نوح را سوى آنها فرستاد كه از عذاب بيمشان داد . و از خشم خويش بترسانيد و گفت توبه كنند و به راه حق باز گردند و فرمان خداى را كه با پيمبران خويش فرستاده و در صحيفه هاى آدم و شيث و خنوخ و نوح نازل كرده كار بندند . از ابو شداد روايت كردهاند كه وقتى خداى عز و جل نوح عليه السلام را سوى قومش فرستاد سيصد و پنجاه ساله بود و يك هزار سال پنجاه سال كم ميان آنها ببود و پس از آن سيصد و پنجاه سال بزيست . از ابن عباس آوردهاند كه وقتى خداى عز و جل نوح را به پيمبرى فرستاد چهار صد و هشتاد ساله بود و يكصد و بيست سال دعوت كرد و ششصد ساله بود كه به كشتى نشست و پس از آن سيصد و پنجاه سال بزيست . ابو جعفر گويد : ولى چنان كه خدا عز و جل فرموده يك هزار سال پنجاه كم ميان آنها ببود و عيان و نهان به خدا دعوتشان مىكرد و نسل از پى نسل مىگذشت و دعوت او را نمىپذيرفتند تا سه نسل سپرى شد و نوح و قوم همچنان ببودند و چون خداوند خواست هلاكشان كند نوح عليه السلام نفرينشان كرد و گفت : « پروردگارا آنها نا فرمانى من كردند و پيرو كسى شدند كه مال و فرزندش جز خسران نيفزود » .
--> [ 1 ] 71 : 20 تا 22